آلیس در سرزمین عجایب؛ برکهٔ اشکها درباره چیست؟
آلیس بعد از خوردن کیک ناگهان بلند میشود و کلید را برمیدارد، اما دیگر در کوچک جا نمیشود. از گریهاش برکهای شور میسازد و در همان آب با موشی روبهرو میشود که از گربهها متنفر است.

چکیده کتاب صوتیخلاصه کتاب
نوشته لوئیس کارول
گوینده: سپیده صبا
مسیر تاریخی نوجوان
قسمت ۲ از ۲
این قسمت دوم از «آلیس در سرزمین عجایب» (Alice's Adventures in Wonderland) نوشتهٔ لوئیس کارول است؛ جایی که آلیس بالاخره کلید را به دست میآورد اما خودش دیگر در در جا نمیشود، و از گریهاش برکهای میسازد که کمی بعد باید در آن شنا کند.
سلام، من سپیده صبا هستم، و اینجا گوش بده است. قسمت قبل آلیس تکهٔ کیک را برداشت و تا آخر خورد. حالا ببینیم چه بر سرش میآید.
آلیس کف دستش را روی سرش گذاشت تا بفهمد دارد بلندتر میشود یا کوتاهتر.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد ناگهان بدنش شروع کرد به کش آمدن. نه آرام و قابلپیشبینی؛ آنقدر سریع که انگار کسی از بالای سرش او را گرفته و با تمام نیرو بالا میکشد.
آلیس با تعجب فریاد زد:
«عجیبتر و عجیبتر!»
از شدت هیجان حتی جملهاش را درست نگفت. گردنش بالا رفت، دستهایش دور شدند و پاهایش هر لحظه کوچکتر به نظر رسیدند، چون فاصلهشان از چشمهایش بیشتر میشد.
سرش را پایین گرفت و گفت:
«خداحافظ، پاهای عزیزم! حالا چه کسی جوراب و کفشتون رو پاتون میکنه؟ من که دیگه دستم بهتون نمیرسه.»
بعد به این فکر افتاد که باید با پاهایش مهربانتر باشد. بالاخره آنها بودند که هرجا میخواست میبردندش. شاید میتوانست هر کریسمس یک جفت کفش نو برایشان بفرستد. نشانی بسته را هم در ذهنش نوشت:
«برای پای راست آلیس، روی قالیچه، کنار بخاری. با عشق، از طرف آلیس.»
تصور کرد پستچی وارد خانه شود، بسته را بالا بگیرد و با صدایی رسمی بپرسد:
«پای راست خانم آلیس اینجا زندگی میکند؟»
آلیس از فکر خودش خندهاش گرفت.
«چه حرفهای بیمعنیای میزنم!»
همان لحظه سرش با سقف تالار برخورد کرد.
حالا از دو متر هم بلندتر بود. سریع کلید طلایی را از روی میز برداشت و به سوی در کوچک رفت. کلید در دستش بود، اما خودش آنقدر بزرگ شده بود که حتی نمیتوانست نزدیک در بنشیند. مجبور شد روی زمین دراز بکشد و با یک چشم از راهروی باریک به باغ نگاه کند.
گلهای روشن و فوارههای خنک درست همان طرف بودند. اما در کوچک میان آنها مثل دیواری شکستناپذیر ایستاده بود.
آلیس سعی کرد شانهاش را داخل راهرو ببرد. نشد. دستش را جلو برد. فایدهای نداشت. حتی اگر سرش را از در رد میکرد، باقی بدنش پشت آن گیر میماند.
سرانجام نشست و گریهاش گرفت. اول چند قطره بود. بعد بیشتر شد.
«خجالت بکش! با این قد و قواره نشستی گریه میکنی؟ همین الان بس کن.»
اما نصیحت خودش هم اثر نکرد. اشکها روی کف تالار جمع شدند تا دورش برکهای شکل گرفت؛ برکهای شور و گرم که تا نیمهٔ تالار کشیده شده بود.
مدتی بعد صدای تند قدمهای کوچکی شنید. خرگوش سفید بود، این بار با لباسی رسمیتر، یک جفت دستکش سفید در یک دست و بادبزنی بزرگ در دست دیگر.
«دوشس! دوشس! اگه منتظرش گذاشته باشم، حتماً عصبانی میشه. وای بر من!»
آلیس آنقدر درمانده بود که حاضر بود از هرکسی کمک بخواهد؛ حتی از همان خرگوشی که او را به اینجا کشانده بود.
«ببخشید، آقا...»
خرگوش از جا پرید، دستکشها و بادبزن از دستش افتادند و خودش با تمام سرعت در تاریکی فرار کرد.
«خب، این هم از کمک گرفتن.»
تالار گرم شده بود، پس آلیس بادبزن را برداشت و بیاختیار خودش را باد زد.
«امروز همهچیز عجیب شده. دیروز که هیچ اتفاق غیرعادیای نمیافتاد. نکنه شب که خواب بودم عوض شدم؟»
لحظهای مکث کرد.
«اگه من همون آدم قبلی نیستم، پس کیام؟»
این سؤال از تمام درهای قفلشده سختتر بود. آلیس بچههایی را که میشناخت یکییکی به یاد آورد.
«آدا نیستم، چون موهاش بلند و حلقهحلقهست و موهای من نیست. مِیبل هم نیستم، چون اون خیلی چیزها رو نمیدونه و من... من کلی چیز بلدم.»
برای اطمینان تصمیم گرفت خودش را امتحان کند.
«چهار پنجتا میشه دوازده. چهار ششتا میشه سیزده. چهار هفتتا...»
ساکت شد.
«اینطوری هیچوقت به بیست نمیرسم.»
پس سراغ جغرافیا رفت.
«لندن پایتخت پاریسه، پاریس پایتخت رمه و رم...»
وحشت کرد.
«نه! همهش غلطه. حتماً تبدیل به مِیبل شدم.»
آخرین امتحان، شعری بود که در کلاس حفظ کرده بود. دستهایش را روی زانو گذاشت و با صدایی رسمی شروع کرد، اما واژهها همان چیزی نبودند که باید باشند. به جای شعر مؤدبانهٔ کتاب درسی، تمساحی از آب درآمد که چنگالهایش را باز میکرد تا ماهیهای کوچک را با لبخندی نرم به دهانش دعوت کند.
«این که شعر اصلی نبود.»
چشمهایش دوباره پر از اشک شد.
«پس حتماً مِیبل شدهام. باید توی اون خونهٔ کوچک و خفهکننده زندگی کنم، اسباببازی کمی داشته باشم و تمام روز درس بخونم.»
بعد تصمیم گرفت اگر واقعاً مِیبل شده، همانجا پایین بماند.
«هرچقدر هم از بالا صدام کنن که آلیس عزیز برگرد، میگم اول بگید من کیام. اگه از کسی که شدم خوشم اومد، برمیگردم. اگه نه، همینجا میمونم تا تبدیل به یکی دیگه بشم.»
اما چند لحظه بعد با بغض گفت:
«کاش یکی سرش رو از اون بالا میآورد پایین. از تنها بودن خسته شدم.»
در همان حال به دستهایش نگاه کرد و متوجه شد یکی از دستکشهای خرگوش را پوشیده است. دستکش کوچک باید برای انگشتانش خیلی تنگ میبود، اما حالا کاملاً اندازه بود.
«چطور ممکنه؟»
خودش را با میز شیشهای مقایسه کرد. قدش تقریباً شصت سانتیمتر شده بود و هنوز هم کوتاهتر میشد. چشمش به بادبزن افتاد.
«خودشه!»
بادبزن را فوری رها کرد. درست به موقع؛ چون اگر چند لحظهٔ دیگر نگهش میداشت، شاید آنقدر کوچک میشد که کاملاً ناپدید شود.
«نزدیک بود دیگه اصلاً وجود نداشته باشم.»
بعد یاد باغ افتاد و با سرعت به طرف در کوچک دوید. اما در بسته بود و کلید طلایی دوباره روی میز شیشهای قرار داشت. حالا حتی از بار اول هم کوچکتر بود و هیچ راهی برای بالا رفتن از پایهٔ صاف میز نداشت.
«این دیگه واقعاً بیانصافیه.»
یک قدم عقب رفت، پایش لغزید و ناگهان با صدای بلندی داخل آب افتاد. آب تا چانهاش میرسید.
اول فکر کرد داخل دریا افتاده است. تنها باری که دریا را دیده بود، کنار ساحل قطار و خانههای اجارهای و بچههایی با بیل چوبی دیده بود؛ پس در ذهنش هر دریایی باید یک ایستگاه قطار نزدیکش میداشت.
«اگه دریاست، میتونم با قطار برگردم.»
اما مزهٔ شور آب را چشید و اطراف را نگاه کرد. این دریا نبود. برکهٔ اشکهای خودش بود؛ همان اشکهایی که وقتی از دو متر بلندتر بود ریخته بود.
«کاش اینهمه گریه نکرده بودم. حالا قراره توی اشکهای خودم غرق بشم. واقعاً پایان عجیبیه.»
در تاریکی صدای شلپشلپ دیگری شنید. اول فکر کرد شاید جانوری بزرگ باشد، اما یادش آمد خودش چقدر کوچک شده است. موجودی که در آب میدید فقط یک موش بود.
«اینجا همهچیز حرف میزنه. شاید این موش هم بتونه.»
نزدیکتر شنا کرد و با رسمیترین لحنی که بلد بود گفت:
«ای موش، راه بیرون رفتن از این برکه رو میدونی؟ از شنا کردن خسته شدم، ای موش!»
موش با کنجکاوی نگاهش کرد اما چیزی نگفت. آلیس فکر کرد شاید انگلیسی نمیفهمد و موشی فرانسوی است، پس اولین جملهای را که در کتاب فرانسه یاد گرفته بود گفت:
«گربهٔ من کجاست؟»
موش چنان از آب پرید که تمام بدنش لرزید.
«ببخشید! یادم رفت شاید از گربه خوشت نیاد.»
«از گربه خوشم بیاد؟ اگه جای من بودی، از گربه خوشت میاومد؟»
«شاید نه. لطفاً عصبانی نشو. فقط اگه دینا رو میدیدی، ممکن بود نظرت عوض بشه. خیلی آرومه. کنار آتیش میشینه، خرخر میکنه، پنجههاش رو لیس میزنه و صورتش رو تمیز میکنه. خیلی نرم و دوستداشتنیه و توی گرفتن موش هم واقعاً...»
ساکت شد. موش تمام موهای بدنش را سیخ کرده بود.
آلیس با عجله موضوع را عوض کرد و از سگها گفت؛ از سگ کوچک همسایه با موهای قهوهای فرفری که هر چیزی برایش بیندازی میدود و میآورد، و صاحبش میگوید صد پوند میارزد چون همهٔ موشها را...
باز هم ساکت شد. موش با تمام نیرو از او دور میشد.
«موش عزیز، برگرد! قول میدم نه دربارهٔ گربه حرف بزنم نه سگ.»
موش کمی دورتر ایستاد، برگشت و با صورتی رنگپریده از خشم گفت:
«اول به ساحل برسیم. بعد داستانم رو برات تعریف میکنم تا بفهمی چرا از گربهها و سگها بدم میآد.»
در این مدت برکه شلوغتر شده بود. یک مرغابی، یک دودو، یک طوطی رنگارنگ، یک جوجهعقاب و چند جانور دیگر هم داخل آب افتاده بودند و با زحمت شنا میکردند.
آلیس جلو افتاد و به سوی کناره رفت. بقیه پشت سرش حرکت کردند. چند دقیقه بعد، گروه عجیب و خیس از آب بیرون آمد؛ پرها به بدن پرندگان چسبیده بود، خز حیوانها از آب سنگین شده بود و همه سرد و بدخلق به نظر میرسیدند.
دودو با حالتی مهم به اطراف نگاه کرد، انگار از همین حالا خودش را مسئول جمع میدانست.
آلیس روی زمین نشست و نفس گرفت. حالا همه یک سؤال داشتند: چطور باید خشک شوند؟
این فصل بیشتر از آنکه داستان را جلو ببرد، آلیس را در جا نگه میدارد؛ او در ابتدا پشت در کوچک است و در پایان هم هنوز به باغ نرسیده. شنوندهای که دنبال پیشرفت ماجراست ممکن است این بخش را کند ببیند.
نکتهای که راحت از دست میرود این است که شعر تمساح در متن اصلی یک هجو است. کارول شعر اخلاقی معروفی از آیزاک واتس را که بچههای ویکتوریایی حفظ میکردند برداشته و زنبور پرکارِ آن را با تمساحی جایگزین کرده که ماهیها را میبلعد. بدون آن پسزمینه، صحنه فقط بامزه به نظر میرسد؛ با آن، معلوم میشود کارول دارد تمام نظام آموزشی زمانهاش را دست میاندازد.
این قسمت برای نوجوانهایی مناسب است که قسمت اول را شنیدهاند و میخواهند بدانند بعد از خوردن کیک چه شد؛ و برای هر کسی که از داستانهای خیالپردازانه با گفتوگوهای بامزه و منطق وارونه خوشش میآید. شنیدن قسمت اول قبل از این بخش توصیه میشود.
آلیس حالا خیس و کوچک روی ساحل نشسته و هنوز نمیداند کیست. نسخه صوتی این قسمت را بشنوید تا برکهٔ اشکها و اولین گفتوگوی دردسرساز او را کامل دنبال کنید.
در حال خواندن نظرها...
اگر دنبال چکیده یا خلاصه کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ برکهٔ اشکها، نکات کلیدی آن یا نسخه صوتی کوتاه از این اثر هستید، این صفحه برای مرور سریع و تصمیمگیری بهتر ساخته شده است. بعد از شنیدن، میتوانید برای مطالعه عمیقتر سراغ نسخه کامل کتاب بروید.
آلیس بعد از خوردن کیک ناگهان بلند میشود و کلید را برمیدارد، اما دیگر در کوچک جا نمیشود. از گریهاش برکهای شور میسازد و در همان آب با موشی روبهرو میشود که از گربهها متنفر است.
مدت زمان تقریبی این خلاصه صوتی ۱۷ دقیقه است و برای مرور سریع در مسیر کار، ورزش یا زمانهای کوتاه روزانه مناسب است.
این خلاصه برای کسانی مناسب است که به موضوع کلاسیک علاقه دارند و میخواهند قبل از خواندن یا شنیدن نسخه کامل، ایدههای اصلی کتاب را سریعتر بفهمند.
این خلاصه در حال حاضر در دسته محتوای رایگان قرار دارد، اما پخش صوتی ممکن است نیاز به ورود به حساب کاربری داشته باشد.
