پرش به محتوای اصلی
۵۰٪ تخفیف ماهانه؛ فقط ۴۲٬۵۰۰ تومانبگیرش
نوجوان / آلیس در سرزمین عجایب / قسمت ۱
جلد کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش – چکیده و خلاصه صوتی در گوش بده

چکیده کتاب صوتیخلاصه کتاب

آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش

نوشته لوئیس کارول

گوینده: سپیده صبا

۲۲ دقیقهکلاسیک
۰:۰۰۰:۰۰

مسیر تاریخی نوجوان

قسمت ۱ از ۱

دیدن همه قسمت‌ها

چکیده متنی

معرفی کوتاه

این قسمت اول از «آلیس در سرزمین عجایب» (Alice's Adventures in Wonderland) نوشتهٔ لوئیس کارول است؛ روایتی خیال‌انگیز از دختری که با دنبال کردن خرگوشی سفید از یک بعدازظهر معمولی وارد دنیایی غیرعادی می‌شود.

خلاصه

سلام، من سپیده صبا هستم، و اینجا گوش بده است. «آلیس در سرزمین عجایب» نوشتهٔ لوئیس کاروله؛ قصه‌ای که از یک روز معمولی شروع می‌شه، ولی معمولی نمی‌مونه.

آلیس دیگر واقعاً حوصله‌اش سر رفته بود.

کنار خواهرش روی چمن‌های کنار رودخانه نشسته بود و هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. هوای گرم بعدازظهر هم اوضاع را بدتر می‌کرد؛ آن‌قدر گرم که آدم حتی برای حوصله‌سررفتن هم انرژی کافی نداشت.

یکی دو بار سرش را به طرف کتابی که خواهرش می‌خواند خم کرده بود تا ببیند شاید چیزی در آن پیدا شود که ارزش نگاه کردن داشته باشد. اما کتاب نه تصویری داشت و نه گفت‌وگویی.

آلیس با خودش فکر کرد:

«کتابی که نه عکس داشته باشه نه کسی توش حرف بزنه، اصلاً به چه درد می‌خوره؟»

مدتی به گل‌های کوچک اطرافش نگاه کرد. به ذهنش رسید بلند شود و از آن‌ها یک گردنبند گل درست کند. بعد به این فکر کرد که برای این کار باید از جایش بلند شود، گل جمع کند، ساقه‌ها را به هم وصل کند...

نه. ارزش این همه زحمت را نداشت.

تقریباً داشت خوابش می‌برد که یک خرگوش سفید با چشم‌های صورتی از نزدیکی‌اش رد شد.

دیدن یک خرگوش سفید چیز عجیبی نبود.

حتی وقتی خرگوش زیر لب گفت:

«وای نه... وای نه... خیلی دیرم شده!»

آلیس آن‌قدرها تعجب نکرد.

البته بعدها که به آن لحظه فکر کرد، فهمید همین‌جا باید متوقف می‌شد و می‌گفت: «یک لحظه... این خرگوش حرف زد؟»

اما همان موقع، به‌طرز عجیبی، همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید.

چیزی که بالاخره آلیس را از جا پراند، اتفاق بعدی بود.

خرگوش دستش را داخل جیب جلیقه‌اش کرد، یک ساعت بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت و با عجله بیشتری دوید.

آلیس صاف نشست.

خرگوش؟

جلیقه؟

جیب؟

ساعت؟

تا آن روز خرگوش‌های زیادی دیده بود. اما هیچ‌کدام جلیقه نپوشیده بودند و قطعاً هیچ‌کدام ساعت جیبی همراهشان نبود.

کنجکاوی در یک لحظه تمام خواب‌آلودگی آلیس را کنار زد.

بلند شد و میان علف‌ها دنبال خرگوش دوید.

خرگوش سفید از مزرعه گذشت و خودش را زیر پرچینی رساند. آلیس فقط چند قدم عقب‌تر بود و درست به موقع دید که خرگوش داخل سوراخ بزرگی در زمین پرید و ناپدید شد.

آلیس حتی یک ثانیه هم به این فکر نکرد که اگر وارد آن سوراخ شود، بعداً قرار است چطور بیرون بیاید.

فقط دنبالش رفت.

لانهٔ خرگوش ابتدا مثل یک تونل مستقیم ادامه داشت. آلیس خم شده بود و با سرعت جلو می‌رفت که ناگهان زمین زیر پایش تقریباً عمودی شد.

فرصت نکرد بایستد.

یک لحظه داخل تونل بود و لحظهٔ بعد...

داشت سقوط می‌کرد.

پایین.

و پایین‌تر.

و باز هم پایین‌تر.

اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که احتمالاً داخل یک چاه بسیار عمیق افتاده.

اما سقوطش عجیب بود؛ خیلی کندتر از چیزی که انتظار داشت. آن‌قدر کند که فرصت داشت اطرافش را نگاه کند.

پایین را نگاه کرد، اما تاریکی اجازه نمی‌داد بفهمد انتهای چاه کجاست.

پس به دیواره‌ها نگاه کرد.

و این‌جا بود که ماجرا از «افتادن در لانهٔ خرگوش» به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل شد.

روی دیواره‌های چاه قفسه‌های کتاب نصب شده بود.

کمدهایی میان سنگ‌ها دیده می‌شد.

نقشه‌ها و تابلوهایی از میخ آویزان بودند.

انگار کسی تصمیم گرفته بود وسط یک چاه بی‌انتها، کتابخانه و انباری و گالری درست کند.

آلیس در حال سقوط دستش را به طرف یکی از قفسه‌ها دراز کرد و شیشه‌ای برداشت.

روی برچسبش نوشته بود:

«مربای پرتقال»

آلیس خوشحال شد. اما وقتی در شیشه را نگاه کرد، دید خالی است.

می‌توانست آن را رها کند، ولی فوراً تصور کرد شیشه چند صد متر پایین‌تر روی سر یک نفر فرود بیاید.

البته این‌که چرا باید کسی ته چنین چاهی ایستاده باشد، سؤال دیگری بود.

به هر حال آلیس تصمیم گرفت خطر نکند. هنگام عبور از کنار کمد دیگری، شیشه را داخل آن گذاشت و همچنان به سقوط ادامه داد.

با خودش گفت:

«بعد از این دیگه افتادن از پله‌ها که چیزی نیست. همه فکر می‌کنن چقدر شجاعم! حتی اگه از بالای خونه بیفتم، احتمالاً چیزی نمی‌گم.»

که البته اگر واقعاً از بالای خانه می‌افتاد، احتمالاً فرصت چندانی برای تعریف کردن ماجرا نداشت.

پایین.

پایین.

پایین.

چاه انگار قصد تمام شدن نداشت.

آلیس بلند گفت:

«فکر کنم تا الان چند کیلومتر پایین اومدم.»

کمی فکر کرد.

«باید تقریباً نزدیک مرکز زمین باشم. فاصله تا مرکز زمین... حدود شش هزار کیلومتره؟»

عددهایی از درس‌هایش در ذهنش می‌چرخیدند، اما این موقعیت چندان مناسبی برای امتحان جغرافیا نبود.

بعد یاد واژه‌هایی افتاد که شنیده بود.

عرض جغرافیایی.

طول جغرافیایی.

دقیقاً نمی‌دانست هرکدام چه معنایی دارند، اما از آن کلمه‌هایی بودند که گفتنشان باعث می‌شد آدم احساس کند موضوع را کاملاً می‌فهمد.

با خودش گفت:

«نکنه مستقیم از اون طرف زمین دربیام؟»

این فکر سرگرم‌کننده بود.

تصور کرد از زمین بیرون بیاید و با آدم‌هایی روبه‌رو شود که نسبت به او وارونه ایستاده‌اند.

«اون‌وقت باید بپرسم ببخشید، این‌جا نیوزیلنده یا استرالیا؟»

بعد خودش را تصور کرد که همان‌طور که در هوا سقوط می‌کند، مؤدبانه تعظیم هم می‌کند.

نه.

بهتر بود سؤال نکند.

ممکن بود طرف مقابل فکر کند این دختر هیچ‌چیز از جغرافیا نمی‌داند.

آلیس تصمیم گرفت اگر واقعاً از طرف دیگر زمین بیرون آمد، دنبال یک تابلو بگردد و نام کشور را خودش بخواند.

باز هم پایین رفت.

و پایین‌تر.

مدتی که گذشت، دیگر چیزی برای تماشا وجود نداشت و آلیس دوباره شروع کرد به حرف زدن با خودش.

به گربه‌اش فکر کرد.

«دینا امشب حتماً دنبالم می‌گرده.»

بعد با نگرانی گفت:

«امیدوارم موقع چای یادشون نره شیرش رو بدن.»

تصور دینا باعث شد دلش کمی برای خانه تنگ شود.

«کاش تو هم این‌جا بودی، دینا.»

سپس اطرافش را نگاه کرد.

البته حضور یک گربه در وسط سقوطی بی‌انتها احتمالاً کمکی نمی‌کرد.

«اینجا موش که نیست... شاید بتونی خفاش بگیری. خفاش یه جورایی شبیه موشه، نه؟»

چند لحظه فکر کرد.

«اصلاً گربه‌ها خفاش می‌خورن؟»

و چون جوابی پیدا نکرد، سؤال را دوباره تکرار کرد.

«گربه‌ها خفاش می‌خورن؟»

بعد کلمات در ذهن خواب‌آلودش جابه‌جا شدند.

«خفاش‌ها گربه می‌خورن؟»

دیگر واقعاً فرقی نمی‌کرد کدام سؤال درست بود.

پلک‌های آلیس سنگین شده بودند. داشت در همان حال سقوط خوابش می‌برد.

حتی شروع کرد به رؤیا دیدن.

در خواب دست دینا را گرفته بود ــ یا شاید پنجه‌اش را ــ و خیلی جدی از او می‌پرسید:

«دینا، راستشو بگو. تا حالا خفاش خوردی؟»

که ناگهان—

تق!

تق!

آلیس روی توده‌ای از شاخه‌های خشک و برگ‌های ریخته فرود آمد.

سقوط تمام شده بود.

چند ثانیه همان‌جا ماند.

بعد بلند شد.

هیچ جای بدنش درد نمی‌کرد.

بالای سرش را نگاه کرد. فقط تاریکی دیده می‌شد. حتی نمی‌توانست جایی را که از آن سقوط کرده بود تشخیص بدهد.

جلوتر تونلی باریک ادامه داشت و در انتهای آن چیزی حرکت می‌کرد.

خرگوش سفید!

هنوز فرصت داشت.

آلیس مثل باد دنبالش دوید و درست پیش از آن‌که خرگوش پشت پیچ تونل ناپدید شود، صدایش را شنید:

«وای گوش‌هام! وای سبیل‌هام! چقدر دیر شده!»

آلیس پیچید.

اما خرگوش دیگر آن‌جا نبود.

در عوض خودش را داخل تالاری بلند و کم‌ارتفاع دید که با ردیفی از چراغ‌ها روشن شده بود.

دور تا دور تالار در وجود داشت.

درهای بزرگ.

درهای کوچک.

درهای چوبی.

اما وقتی آلیس اولین دستگیره را امتحان کرد، در باز نشد.

دومی هم قفل بود.

سومی هم همین‌طور.

یکی‌یکی دور تالار رفت و همه را امتحان کرد.

هیچ‌کدام باز نمی‌شدند.

خرگوش هم ناپدید شده بود.

آلیس وسط تالار ایستاد.

خب.

حالا چه؟

چند دقیقه قبل کنار رودخانه از بی‌کاری خسته شده بود. حالا در جایی زیر زمین گیر افتاده بود که نه می‌دانست کجاست، نه راه برگشتش را پیدا می‌کرد، نه می‌توانست هیچ دری را باز کند.

حداقل دیگر حوصله‌اش سر نمی‌رفت.

همان موقع چشمش به میزی افتاد که انگار تا چند لحظه قبل آن‌جا نبود.

میز کوچک و سه‌پایه‌ای بود که کاملاً از شیشه ساخته شده بود.

آلیس به طرفش رفت.

روی میز فقط یک کلید طلایی کوچک قرار داشت.

آن را برداشت.

«خب، بالاخره.»

احتمالاً کلید یکی از درها بود.

دوباره تمام درها را امتحان کرد.

هیچ‌کدام.

قفل بعضی‌ها آن‌قدر بزرگ بود که کلید در آن‌ها گم می‌شد و برای بعضی دیگر خود کلید زیادی بزرگ به نظر می‌رسید.

آلیس تقریباً ناامید شده بود که برای بار دوم دور تالار چرخید و چیزی را دید که قبلاً متوجهش نشده بود.

پرده‌ای کوتاه کنار دیوار آویزان بود.

پرده را کنار زد.

پشت آن یک در بسیار کوچک قرار داشت؛ شاید کمی بیشتر از سی سانتی‌متر ارتفاع داشت.

آلیس کلید طلایی را داخل قفل کرد.

چرخاند.

تق.

در باز شد.

پشت آن راهرویی باریک بود؛ تقریباً به اندازهٔ لانهٔ یک موش.

آلیس زانو زد و سرش را پایین آورد تا از داخل راهرو نگاه کند.

آن سوی راهرو باغی دیده می‌شد.

زیباترین باغی که تا آن روز دیده بود.

گل‌های درخشان میان باغچه‌ها روییده بودند و آب فواره‌ها زیر نور برق می‌زد. بعد از آن تونل تاریک و تالار بسته، باغ شبیه جایی بود که باید هر طور شده خودش را به آن می‌رساند.

آلیس تلاش کرد از در عبور کند.

بی‌فایده بود.

حتی سرش هم به سختی داخل می‌رفت.

با خودش گفت:

«کاش می‌شد مثل تلسکوپ جمع بشم.»

بعد لحظه‌ای ساکت ماند.

در یک روز معمولی، این جمله مسخره بود.

اما امروز یک خرگوش ساعتش را نگاه کرده بود، یک لانه به چاهی بی‌انتها تبدیل شده بود و وسط آن چاه قفسهٔ کتاب وجود داشت.

پس شاید دیگر بهتر بود دربارهٔ غیرممکن بودن چیزها زود قضاوت نکند.

به طرف میز شیشه‌ای برگشت. شاید کلید دیگری پیدا می‌شد. یا حتی کتابچه‌ای با عنوان «راهنمای جمع کردن خودتان تا اندازهٔ سی سانتی‌متر».

کلیدی نبود.

کتابچه‌ای هم نبود.

اما بطری کوچکی روی میز قرار داشت.

آلیس مطمئن بود قبلاً آن‌جا نبود.

دور گردن بطری کاغذی بسته شده بود و روی آن با حروف درشت نوشته بودند:

«مرا بنوش»

آلیس بطری را برداشت.

اما فوراً آن را ننوشید.

قصه‌های زیادی خوانده بود که شخصیت‌هایشان چون بدون فکر چیزی را لمس کرده یا خورده بودند، گرفتار دردسر شده بودند.

پس بطری را با دقت بررسی کرد.

به‌خصوص دنبال یک کلمه گشت:

«سم»

خب، چنین چیزی روی آن نوشته نشده بود.

البته در دنیای معمولی، نبودن کلمهٔ «سم» روی یک بطری ناشناس دلیل خوبی برای نوشیدن آن نیست؛ اما آلیس مدتی بود که دیگر در دنیای معمولی نبود.

در بطری را باز کرد و مقدار بسیار کمی چشید.

مزه‌اش عجیب بود.

نه عجیبِ بد.

بیشتر شبیه این بود که چند غذای کاملاً متفاوت تصمیم گرفته باشند هم‌زمان یک مزه باشند.

کمی شبیه پای گیلاس.

بعد طعم کرم کاستارد می‌آمد.

بعد آناناس.

بعد بوقلمون بریان.

بعد تافی.

و در آخر چیزی شبیه نان تست داغ با کره.

آلیس دوباره چشید.

خوشمزه بود.

و خیلی زود بطری خالی شد.

چند ثانیه اتفاقی نیفتاد.

بعد آلیس گفت:

«چه حس عجیبی...»

بدنش داشت کوچک می‌شد.

مثل تلسکوپی که بخش‌هایش یکی داخل دیگری فرو بروند.

پایین‌تر رفت...

و پایین‌تر...

تا این‌که قدش تقریباً بیست‌وپنج سانتی‌متر شد.

آلیس لبخند زد.

عالی بود.

حالا دقیقاً اندازه‌ای داشت که می‌توانست از در کوچک رد شود.

ولی قبل از حرکت کمی صبر کرد.

اگر باز هم کوچک‌تر می‌شد چه؟

به خودش نگاه کرد و گفت:

«نکنه همین‌طور کوچیک بشم تا کلاً ناپدید بشم؟ مثل شمعی که خاموش می‌شه.»

بعد سعی کرد تصور کند شعلهٔ شمع بعد از خاموش شدن چه شکلی است.

مشکل این بود که شعله‌ای که خاموش شده، دیگر شکلی ندارد.

خوشبختانه کوچک شدن متوقف شد.

آلیس به طرف در دوید.

و همان‌جا فهمید اشتباه بزرگی کرده.

کلید طلایی هنوز روی میز بود.

سرش را بالا گرفت.

میز شیشه‌ای حالا مثل ساختمانی بلند بالای سرش قرار داشت و کلید روی سطح آن، کاملاً دور از دسترس بود.

«نه...»

به پایهٔ میز چسبید و تلاش کرد بالا برود.

شیشه آن‌قدر صاف بود که هر بار چند سانتی‌متر بالا می‌رفت، سر می‌خورد و دوباره روی زمین می‌افتاد.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

آن‌قدر ادامه داد تا خسته شد.

بعد وسط تالار نشست و گریه‌اش گرفت.

چند لحظه بعد خودش را سرزنش کرد:

«بس کن، آلیس. گریه که چیزی رو حل نمی‌کنه.»

آلیس در نصیحت کردن خودش استعداد زیادی داشت.

عمل کردن به همان نصیحت‌ها داستان دیگری بود.

گاهی آن‌قدر با خودش جدی حرف می‌زد که انگار دو نفر متفاوت هستند؛ یکی که کار اشتباه را انجام می‌دهد و یکی که مسئول مراقبت از اوست.

حتی یک بار هنگام بازی با خودش، چون تقلب کرده بود، آن‌قدر عصبانی شده بود که نزدیک بود خودش را تنبیه کند.

حالا با خودش فکر کرد:

«اصلاً دیگه فایده‌ای نداره وانمود کنم دو نفرم. از من همین یه ذره مونده، برای یه نفر هم به زور کافیه.»

اشک‌هایش را پاک کرد.

همان موقع چیزی زیر میز توجهش را جلب کرد.

یک جعبهٔ شیشه‌ای کوچک.

رفت طرفش و درش را باز کرد.

داخل جعبه یک تکه کیک کوچک قرار داشت.

روی کیک با کشمش نوشته شده بود:

«مرا بخور»

آلیس به کیک خیره شد.

بعد به کلید روی میز نگاه کرد.

بعد به در کوچک.

شروع کرد به حساب کردن.

«اگه این باعث بشه بزرگ بشم، می‌تونم کلید رو بردارم.»

مکث کرد.

«اگه باعث بشه کوچیک‌تر بشم، شاید بتونم از زیر در رد بشم.»

هر دو نتیجه به نظرش قابل قبول می‌آمد.

«پس بالاخره یه جوری وارد اون باغ می‌شم.»

یک تکهٔ کوچک از کیک خورد.

کف دستش را روی سرش گذاشت تا فوراً بفهمد دارد بلندتر می‌شود یا کوتاه‌تر.

چند ثانیه گذشت.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

قدش همان بود.

آلیس کمی ناامید شد.

البته معمولاً همین اتفاق بعد از خوردن کیک می‌افتد. آدم یک تکه کیک می‌خورد و همان اندازه‌ای باقی می‌ماند که قبل از آن بوده.

اما روز آلیس دیگر آن‌قدر عجیب شده بود که «هیچ اتفاقی نیفتادن» تقریباً غیرعادی به نظر می‌رسید.

به تکهٔ باقی‌مانده نگاه کرد.

شاید مقدار کمی کافی نبود.

شاید باید بیشتر می‌خورد.

پس تصمیمش را گرفت.

کیک را برداشت...

و تا آخر خورد.

نکات کلیدی

۱کنجکاوی آلیس او را از روزی کسل‌کننده به آغاز یک ماجراجویی بزرگ می‌رساند.
۲ورود به لانهٔ خرگوش، عبور از فضای آشنا و پذیرفتن ناشناخته‌هاست.
۳اندازه‌ها و قوانین دنیای عجایب ثابت نیستند و آلیس باید با تغییرها کنار بیاید.
۴هر انتخاب کوچک، مثل نوشیدن از بطری یا خوردن کیک، مسیر بعدی داستان را عوض می‌کند.
۵آلیس در موقعیت‌های عجیب با گفت‌وگو با خودش تلاش می‌کند منطقی بماند.

نقد و محدودیت

این قسمت عمداً پاسخ بسیاری از پرسش‌ها را به آینده موکول می‌کند و بیشتر نقش دروازهٔ ورود به جهان داستان را دارد؛ بنابراین نباید از آن انتظار یک روایت مستقل و کاملاً جمع‌بندی‌شده داشت.

این محتوا برای چه کسانی مناسب است؟

این قسمت برای نوجوان‌هایی مناسب است که داستان‌های خیال‌پردازانه، جهان‌های غیرعادی و ماجراهایی را دوست دارند که در آن پرسیدن سؤال از پذیرفتن پاسخ‌های آماده مهم‌تر است.

این فقط آغاز سفر آلیس است. قسمت اول را بشنوید تا همراه او از لانهٔ خرگوش عبور کنید و وارد سرزمینی شوید که در آن هیچ چیز، حتی اندازهٔ خودتان، قابل پیش‌بینی نیست.

درباره این صفحه

اثر اصلی
آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش، نوشته لوئیس کارول
موضوع
کلاسیک
تاریخ انتشار صفحه
۱۳ مرداد ۱۴۰۵

نظرات کاربران

۰ نظر

در حال خواندن نظرها...

این چکیده به چه درد می‌خورد؟

اگر دنبال چکیده یا خلاصه کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش، نکات کلیدی آن یا نسخه صوتی کوتاه از این اثر هستید، این صفحه برای مرور سریع و تصمیم‌گیری بهتر ساخته شده است. بعد از شنیدن، می‌توانید برای مطالعه عمیق‌تر سراغ نسخه کامل کتاب بروید.

سوالات متداول آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش

آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش درباره چیست؟

آلیس با دنبال کردن یک خرگوش سفید وارد دنیایی عجیب می‌شود؛ جایی که چاه‌ها بی‌انتها، درها رازآلود و اندازه‌ها قابل اعتماد نیستند. این قسمت آغاز ماجراجویی اوست.

شنیدن خلاصه صوتی آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش چقدر زمان می‌برد؟

مدت زمان تقریبی این خلاصه صوتی ۲۲ دقیقه است و برای مرور سریع در مسیر کار، ورزش یا زمان‌های کوتاه روزانه مناسب است.

آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش برای چه کسانی مناسب است؟

این خلاصه برای کسانی مناسب است که به موضوع کلاسیک علاقه دارند و می‌خواهند قبل از خواندن یا شنیدن نسخه کامل، ایده‌های اصلی کتاب را سریع‌تر بفهمند.

آیا آلیس در سرزمین عجایب؛ پایینِ لانهٔ خرگوش رایگان است؟

این خلاصه در حال حاضر در دسته محتوای رایگان قرار دارد، اما پخش صوتی ممکن است نیاز به ورود به حساب کاربری داشته باشد.